پاییز - احتمالا میلیون ها نوشته در طول تاریخ به زبان ها مختلف تحت این عنوان به وجود اومدن پاییز داره میاد - البته قطعا نه پاییز سن دیگو، پاییز ایران! پاییز بیست و پنج سالگی من رفتیم بوفالو و عروسی فریماه و آبشار نیاگارا و پل رنگین کمان و اونتاریو کانادا ! دلم نمیومد بخوابم که یه وقت فرصت با هم بودنی از دست نره! بعضی روزها و لحظه جزو عمر آدم حساب نمیشن واقعا بابا و مامان زنگ زدن باهامون حرف زدن گفتن که دیگه ته حساب هارو خالی کردن و تونستن 9 هزارتا دلار بخرن که با خودشون بیارن. شروع کردن با ما مشورت کردن که با سی تا میشه اقدامی برای خرید خونه کرد؟ و دوباره مثل خیلی وقتای دیگه در گذشته ی نه چندان کوتاه خانواده ی قشنگمون شروع کردیم حرف زدن و گفتگوی تمدن ها! تفاوت فاحش اینکه من و بیتا نظرات اصلی رو میدادیم و در نهایت تصمیم گرفتیم که فعلا پولی از ایرات نیاد دیگه چون عملا ارزش خاصی برامون ایجاد نمی کنه اون مقداری که از اونجا میاریم با این همه مشقت و منو بیتا پذیرفتیم هندل کنیم داستان رو تا وقتی که شرابط با ثبات تر بشه و بعد تازه جالبه که منو بیتا هم به صورت درون سازمانی باهم مشاور...
ای رفته تا دوردستان آنجا بگو تا کدامین ستاره ست، روشن ترین همنشین شب غربت تو ای همنشین قدیم شب غربت من... من هفت هشت ساله بودم، ما توی خونه ی زیتون زندگی میکردیم اهواز. توی آشپزخونه مون یه میز چوبی بیضی داشتیم با چهارتا صندلی تراش خورده که صبح ها چهارتایی روش صبحانه میخوردیم. ناهار پیش هم نبودیم و شام رو هم سفره مینداختیم روی زمین. ماه رمضونا هم سحری رو روی میز میخوردیم. اون موقع ها بابا هم روزه میگرفت. از اهواز که میومدیم تهران میز رو با چهارتا صندلیش فروختیم! آشپزخونه ی تهرانمون جای میز به اون بزرگی نداشت! یه ضبط صوت داشتیم که یه کاست میخورد، روی پیشخون آشپزخونه بود. مامان صبح ها باهاش ترتیل قرآن پرهیزگار رو گوش میداد و عصرا که از سر کار میومد، کاست دهاتی شادمهر رو که تازه اومده بود میذاشت و توی آشپزخانه باهاش میرقصید، که لاغر بشه روزی یه ساعت. ماه رمضونا دعای سحر گوش میکردیم باهاش و اون آقاهه با اون صدای قشنگش _که هنوز توی گوشمه_ هر ده دقیقه اعلام میکرد چقدر تا اذان مونده! اون ضبطه الان جزو اموال منه، بهمراه دهاتی شادمهر، پرپروازش، دو تا کاست از گروه آریان، دوتا کاس...
یه چیزی، وحشی، در درون من خودشو میکوبه به در و دیوار قفسی که در واقع تن منه هنوز هم تا روزی که این حس هست یعنی من هنوز زنده م اون هنوز زنده ست و در جستجوی رهایی... خسته از این همه شعار و افسوس و کاش ها we only live once وعمر کوتاهی که خدا به ما میده بازیچه ی دستمون نیست!
Comments
Post a Comment