Posts

كه مردمان سطرهاي آن كتيبه‌اند كه با آب نوشتندش...

ما نمیخوایم که آدمارو ناراحت کنیم، ولی این کار رو میکنیم، اونا ناراحت میشن و اینجا دیگه مهم نیست که کار شما خواسته یا ناخواسته بوده! مادرم منو عذاب میده و من هرچند که حافظه‌م مثل قدیم عمل نمیکنه _ نمیخوام که بکنه_ ولی کینه‌ای نفرت انگیز رو به واسطه‌ی یادآوری لحظه‌های اندکی از گذشته در من نگه میداره نسبت به مادرم که اون هیچوقت نمیتونه بفهمه از کجا نشئت میگیره، شاید بزودی خودمم اون ریشه‌هارو یادم بره و سرگرم ردش بشم! هرروز ازش دورتر برم، غریبه‌تر بشم، و بی‌مهرتر! و اون ... سلیمان یه باری بهم گفت دلت رو با نفرت سیاه نکن، دلت حیفه! وای خدایا راجع به مادرم دارم اینارو میگم ولی آره... همین مادره که عذابم میده! شایدم منم... خودمم خودم!
در فرصت میان ستاره ها شلنگ انداز رقصی میکنم دیوانه به تماشای من بیا...
 خب یلدا تمام شد! آخرین مهمونی توی خونه‌ی نازنینمون، با همون هیاهو و خنده‌های همیشگی و وای چقدر خوش گذشت و وای میتراجوون چقدر همه چیز خوشمره بود و ایشالا بزودی میبینیم همو و ... تمام یک دی دو سال پیش در چنین روزی برای بار اول بهرنگ رو دیدم، اینکه میگم بهرنگ معنی خاصی نداره دیگه هاا فقط دلم میخواد دائم به خودم یادآوری کنم که بنفشه قبل از اون با بعدش چقدر فرق دارن و ۱ دی ۹۴ چقدر دووووووره از امروز

Whose life is it anyway?

چند بار آدم یه اشتباه رو تکرار کنه؟؟؟  آقا ما با چه زبونی فریاد بزنیم که دست از سر ما بردارید؟؟؟؟ تروخدااااا زندگی منه، چقد باید همه‌رو توی هر قدمی در نظر بگیرم؟؟؟ اه اه

خب بنفشه! اون پنجره ی پشت سرت رو باز کن ببین چی میبینی!

دلشوره دارم. دلشوره گرفتم رگه های دلتنگی دارن خیلی ریز خودنمایی میکنن از وقتی ساعت شنی رو برگردوندم دیگه رسما قراری ندارم، قشنگ تظاهر میکنیم که هیچ اتفاق عجیبی درحال افتادن نیست، شایدم تظاهر نیست.  رفتیم صبح با بابا درکه و از دیروز بهش گفته بودم واسه امروز صبح برنامه نذار و کلی خوشحال شد و پاشدیم پنج و نیم صبح رفتیم که چه وقت خوبی بود و نزدیکای میدون درکه پارک کردیم ماشین رو رفتیم بالا و بابا هی میرفت جلوتر از همیشه و حرف میزد از جوونی هاش که فلان وقت اینجا اینجور بود و اونجا اونجور! گاهی میگفتم برگرد ازش عکس میگرفتم و بعدم رسیدیم به شاه نشین بعد از کارا و قبل از ذغال چال صبحانه بخوریم، اون نیمرو خواست که زرده ش شل باشه، منم املت خواستم و دوتا چایی لیوانی. بعد مدتها با ولع زیاد صبحانه میخوردم و بعد برگشیتم پایین و اون خوشحال بود و منم راضی. خونه که رسیدیم گفت مرسی :) بعد از ظهر رفتیم با مادر تجریش، پارچه پشمی دامنی چارخونه خریدم که سه سال بود هی قبل از زمستون میخواستم این کار رو بکنم و بعد دامن تقریبا مدل اسکاتلندی مذکور رو با بوت بلند بپوشم که هم دامن باشه که دوست دار...
تو این هیری ویری خواستگار بیتا خانوم رو داریم در منزل بسیار هم بلبل‌زبون دلبری هستن :)))) اخ اخ اخ اخ
دلم میخواد تک تک اون لحظه هایی رو که چهارتایی باهم آنکارا بودیم ببوسم! تک تکشون رو...