Posts

جیب دونفره

پاییز قشنگه پاییز عاشقه پاییز داره میاد #دلم_برای_بهرنگ_تنگ_شده

ژن خوب

رفتم پریشبا سلیمان رو دیدم بعد کلی وقت و چقدر عجیب شده بود!    احساس میکنم یه جور وحشتناکی افسرده ست! قشنگ برام شده صرف فعل  survive _باز بلاگفا یه اپسیلون احترام برای زبان فارسی قائل بود، چپ چین راست چین داشت! اینجا دیگه واقعا ستم زیاده آره میگفتم! همیشه آدما رو سرزنش میکردم برای اینکه غر میزنن از شرایط زندگی شون توی ایران ولی هرچی پیش تر میریم میبینم که خیلی هم حرف ها بیراه نبودن! درسته که هرکس یه جوری تجربه میکنه زندگی رو و همه جای دنیا آدم راضی و ناراضی داره ولی قصه همون پازل همیشه ی زندگی ماست! حضور توی جای درست در زمان درست! و اگه آدم هارو قطعه های او پازل فرض کنیم، گاهی فکر میکنم که چقدر بهتر میشد اونا رو کنار هم چید!  سلیمان مثل آدمای مسخ شده بود! سخت میگیره با دنیا اونم گذاشته کف دستش... تا دقایق زیادی سکوت نکبتی داشتیم و اینجوری بودم که کجا رفت اون همه حرف که هی حرف همو قطع میکردیم و هی وقت کم میاوردیم برای تعریف کردن اون همه با آب و تاب داستان های روزمره مون بزرگ که میشی میفهمی دنیا چقد میتونه بیرحم باشه! مجموعه ی ما آدما در کنار هم. هر ...

خزنده ای و اینا یا دندون لق را بکنید بندازید دور!

اینکه بخوایم فکر کنیم ما تفاوت خاصی با آدمای دیگه و یا عرف جامعه داریم خیلی فکر دقیقی نیست! نیرو محرکه‌های ما برای پیشروی توی زندگی شخصی و حرفه ای و اجتماعی‌مون گاهی دقیقا همون چیزیه که نتیجه‌ش میشه یه آدمی که ما قبولش نداریم و یا سرزنشش میکنیم بابت یه رفتار یا یه داستانی. و بعله، کم کم، کم کم همه ی ما حل میشیم توی جاممعه! بهتره بگم که جامعه انقد قویه که مارو توی خودش حل میکنه! صیقل میده، مثل یه تیکه سنگ توی یه رودخونه! انقدر میکوبه ت به این سنگ و اون سنگ تا همه ی گوشه های اضافه ت بره! #تصویر_ذهنی آره میگفتم! و این داستان که درنهایت همه یه چیزیم با تفاوت های جزیی و درنهایت هم پاپ فلان و هم باراک اوباما و هم علی اقا روزی چند بار باید برن هرچی خوردن رو پس بدن و یا اونا هم باید گاهی یه سوراخی پیدا کنن که فلان و یا و یا و یا، بادی که آدم انداخته به غبغب را در صدم ثانیه ای میفرسته به گورستان تاریخ! که کلا بیخیال بابا خیلی داستان زنگوله‌ای تر از اونیه که آدم فکرشو میکنه ولی خب میدونی بنفشه جوون، دوستانه داریم حرف میزنیم دیگه، توی همین مقیاس و با همین سطح از توقعات هم اگه خوشحال نبودی بکش...

Independence, freedom or sth

مامان من خیلی جالبه پز دوستاشو به فامیلش میده پز فامیلاش رو به دوستاش پز خونه زندگیش رو به هردو منم هرروز ازش دورتر میشم و هرروز کمتر میتونم تحملش کنم! ولی خب مشکل ساده‌ست! این منم که دارم توی چاردیواری اون زندگی میکنم!
Me, trying to get drunk!

Belly Dance

خب میدونی، این زنانگی برای من جذابه! نکته‌های خیلی ریزی منحصر به این وجودِ زنانه وجود دارن که برای من جالبن! بعضا حتی آدم روش نمیشه به کسی هم بگه. مثلا اتفاق خون‌ریزی‌ ماهانه برای من جذابه! حس خارج شدن اون خون از بدن که گاهی خیلی واضح میشه، یعنی جدا شدن یه لخته ی خون از تو... حتی مسیری که طی میکنه رو گاهی میتونم حس کنم و این برام جذابه! یه سری چیزا هستن که این حس رو تقویت میکنن. یعنی زن بودن رو! مثل پا کردن کفش پاشنه بلند! یا لاک زدن یا پوشیدن اون پیراهن‌های گیپور و بعد میره توی رفتارو اینا که برای من یکی حداقل هیچوقت به صورت مطلق و مستقل تعریف نشده، یعنی حتما باید مبنای مقایسه وجود داشته باشه، البته روی اینم شک دارم! ولی کلیشه های رفتارهای زنانه برام جذاب نیست! مدیونین فک کنین من میفهمم دارم چی میگم!

Overload or sth

هرچی بیشتر میگذره بیشتر میفهمم که باید برم از این خونه و یه مدت تنها زندگی کنم. غر نمیزنم اصلا، اتفاقا برخلاف همیشه که آینده برام مبهم بود، الان چند روزیه که یکم واضح شده و این برام لذت بخشه و یه خورده این حس رو میده که من سوارم بر زندگی نه که اون بر پشت ما یکه بتازد